Talk Magazine
Saturday, January 14, 2012

آیا انتظار کشیدن هم اجراست؟

یادداشتِ باوند بهپور برای تاک درباره‌ی اجرای “یاقوت” در میدان فردوسی

آیا انتظار کشیدن هم اجراست؟
باوند بهپور


می‌گویند این دستور جهانیِ پختِ آثار مبتذل است:
If you can’t make it good, make it big. If you can’t make it big, make it red.
می‌شود تبصره‌ای هم اضافه کرد: می‌توانید به جای گسترش مکانی، اثرتان را در زمان بگسترانید. یک کار را مکرراً انجام بدهید. جلب توجه خواهد کرد. اجرای یاقوت یا محمد حسینی چه چیزی بیش از این قانون ساده دارد؟
خیلی‌ها می‌پرسند اجرای «یاقوت بانوی سرخپوش میدان فردوسی» پرفورمنس بود یا تئاتر خیابانی؟ برخی مشکل‌دارند که آیا اساساً از منظری فمینیستی کار درستی بوده. آیا چنین انتظاری را ارج نهادن، تأیید سویه‌ای نوستالژیک و مردسالارانه در فرهنگ ما هست یا نه. آیا درست‌ترین اجرا این نبود که یاقوت در همان قرار اول منتظر نمی‌ماند و می‌رفت؟ آیا یاقوت، دستورالعمل خودنمایی را به کار نبسته؟ آیا خودنمایی مهم‌ترین سویه‌ی کار او نیست، خودنمایی‌ای که به مرور بر موضوع خود چیره می‌شود؛ به‌مرور، وقتی جواب داد، حتا بدل به شیوه‌ی زندگی می‌شود. و آیا نمی‌شود فراتر رفت و پرسید، ارج نهادن بر جنون، در این زمانه‌ی عادی شدن‌اش، خردمندانه و صحیح است؟ آیا اسطوره‌سازی در این روزگار کار درستی است و به کسی سودی می‌رساند؟ اگر اشتباه نباشد، ارزشی دارد؟
چه خوب که این‌ها را می‌پرسند. محمد حسینی باعث شده که اجرا دیده شود. بدترین اتفاق برای یک اجرا، آن است که هیچ باشد. بی‌هیچ تأثیری بیاید و برود و در خیل کارهای مهمل جهان در حافظه‌ی پروردگار آرشیو شود.
می‌شود پاسخ داد اجرا نه نیاز دارد مفید باشد، نه خردمندانه و نه حاوی سودی. عقل را مخاطب قرار نمی‌دهد. منطق خاص خود را دارد، اما آن را به بحث نمی‌گذارد. صرفاً بیرون از اجراست که می‌توان درباره‌ی منطق‌اش حرف زد. درون اجرا، چیزی ورای منطق هست که باعث می‌شود حکم کنی اجرا موفق است یا نه. سؤالی از این متداول‌تر وجود ندارد که آیا فلان ایده‌، ایده‌ی خوبی برای اجراست؟ می‌شود پاسخ داد بله، می‌توان گفت نه، اما نمی‌توان در تأیید پاسخ خود به‌سادگی استدلال کرد. باید همیشه گفت: باید ببینی چه طور پیش می‌رود. اجرا خودش به تو نشان می‌دهد و همیشه هم جایی برای شکست باقی می‌ماند. نمی‌توانی پیش‌اندیشی کنی. کیفیت اجرا، غالب اوقات به خود اجراگر هم بستگی ندارد. اجرای محمد حسینی به اجراگران‌اش وابسته نبود. هم‌چون زیبایی، در مورد اجرا باید گفت: داوری من این است که اجرایی موفق است. و سپس افزود:‌ داوری می‌کنم چون می‌توانم داوری کنم!

اجرای محمد حسینی، توان اجرا را به‌درستی فعال می‌کرد. کسان بسیاری را واداشت که بگویند اجرای درستی بود: زنان اجراگری که در این اجرا شرکت جستند، یا کسانی که  سرصحبت را با یاقوت بازکردند یا آنان‌که واکنش نشان دادند و برافروخته شدند.
آسان بود این اجرا را خراب کردن: اگر محمد حسینی با گروهی از «حرفه‌ای‌ها» کار می‌کرد، اگر مردان را به اجرا راه می‌داد، اگر می‌پذیرفت که در شهرها و مکان‌هایی دیگر اجرا شود، اگر بی‌مجوز این کار را می‌کرد و به سرعت متوقف می‌شد، اگر در انتخاب اجراگران‌اش اعمال سلیقه می‌کرد، اگر از آن‌ها می‌خواست که رفتار مشخصی در پیش بگیرند و میزانسن می‌داد و باعث می‌شد همه‌‌ی اجراها یکدست شوند، اگر این اجراها را صرفاً برای فیلمی مستند می‌خواست و اجرایش را مادون اثری دیگر قرار می‌داد، اگر در میانه‌ی اجرا مصاحبه‌ می‌کرد و چپ و راست نظر می‌داد، اگر مکان اجرا را به مکان کم‌دردسرتری منتقل می‌کرد، همه‌ی این‌ها (که البته قانون‌های اجرا نیستند، گزینه‌های پیش روی «این» اجرا بودند) اجرایش را می‌شکست. حتا اگر به جای محمد حسینی، شخص دیگری پشت این اجرا بود با شخصیتی متفاوت و سابقه‌ی هنری متفاوت، پس‌زمینه‌ی دیگری برای این اجرا ساخته می‌شد و لابد این اجرا را امروز طور دیگری می‌خواندیم یا تجربه می‌کردیم. محمد حسینی به‌خوبی توانست از توان مردمی اجرایش حراست کند: این پرهیز از انجام هر کار اضافی که ایده‌ای شکننده را به‌راحتی می‌شکند، خود بسیار است.
به نظرم، حتا نمی‌شود گفت چرا محمد حسینی «این کار» را کرد. برای یاقوت، همین کار را می‌شد کرد. محمد حسینی یا باید این ایده را فراموش می‌کرد یا به همین ترتیب تا به آخر پی‌ می‌گرفت. پرفورمنس محمد حسینی «بازاجرا» نبود، همان‌طور که نقاشی منظره، بازاجرای آن نیست. نقاشی، با منظره این فرق را دارد که به مثابه اثر هنری قاب گرفته می‌شود. اگر انتظار کشیدن یاقوت را هم اثر بشماریم، اجرای محمد حسینی قاب یاقوت را قابی مضاعف می‌گرفت و در عرض آن بود نه در امتداد آن. اجراگران محمد حسینی همان کار یاقوت را نمی‌کنند. نمی‌شود یک‌ساعت یاقوت بود. یاقوت هویت‌اش را به یاقوت بودن‌ ساخته بود. این اجراگران صرفاً هویت او را تأیید می‌کنند. یا به عبارتی ساده‌تر شهادت می‌دهند: گواهی می‌دهم که آن‌چه تو کرده‌ای مهمل نبود. اما نه به این خاطر که تو را می‌شناسم یا می‌دانم چرا این‌ کار را کرده‌ای، بلکه چون کاری که تو کرده‌ای هنوز جواب می‌دهد. چون اگر هنوز بودی هنوز معنا داشت آن‌جا بایستی. من این را نشان می‌دهم.


عکس: خشایار بهمن

اجرایی اجراست که امکان شکست خوردن داشته باشد. اجرای محمد حسینی شکست می‌خورد اگر داوطلب کم می‌آورد یا اگر این انتظار در هیاهوی جمعیت گم می‌شد و مردمی که اجرا به نام‌شان اجرا می‌شد از آن روی می‌گرداندند. شکست یا موفقیت‌اش در دست او نبود.
اجرای یاقوت، توان جدیدی نمی‌آفریند. توانی از پیش موجود را به رخ می‌کشد. نشان می‌دهد که چه اشتیاقی وجود دارد که این فعال‌اش می‌سازد. مثل همیشه، تنها راه اثبات قوه به فعل درآوردن آن است. کار تئوری و مقاله و گزارش و فیلم مستند نیست. اجرای محمد حسینی و اجراگران‌اش، خاطره‌ای جمعی را مادیت ‌می‌بخشید آن‌هم بسیار فراتر از شیوه‌ای که مجسمه‌‌ای شهری این کار را می‌کند: مجسمه‌ای شکننده بود که جز این‌جا و اکنون و جز در میان این مردم قابل نصب نیست. اجراگران محمد حسینی، بیش از یاقوت، وجود حافظه‌ی جمعی را اثبات و حضور دیگران را پررنگ می‌کنند: حضور چشمانی را که می‌جویند و یکدیگر را می‌یابند؛ «یکدیگر»ی را که دریغ شده. «شما یاقوت‌اید، نه؟ این پرفورمنس است، نه؟ دیروز هم ایستاده بودید، نه؟ ما هم می‌توانیم شرکت کنیم، نه؟ ما هم می‌دانیم این‌جا چه خبر است. ما هم این کارتان را دوست داریم. ما هم از شماییم.» قابی را به نمایش می‌گذاشتند که در آن، حتا یک‌ساعت انتظار یک زن سرخپوش به چشم می‌آید؛ فضایی که در آن همه‌چیز باردار است و ملهم؛ فضایی که در آن چشم‌ها می‌جویند و خالی نیستند. در اجرای محمد حسینی، انتظار دیده می‌شد، زن به چشم می‌آمد، فرد دیده می‌شد، آدم به چشم می‌آمد. در هرکجای دیگر دنیا اجرا می‌شد چیز زیادی نمی‌دیدیم. این اجرای این‌جا و اکنون است برای همین آدم‌ها.

اجرای محمد حسینی، بیش از هر چیز اجرای کسانی است که سربحث را با یاقوت باز می‌کردند. آن‌هایی که از وجود آدمِ پشت اجراگر نمی‌گذشتند؛ می‌خواستند همدردی کنند، یا ابراز اشتیاق، یا راهی پیش پای کسی بگذارند که رنج‌اش را آسان کند. برای من، بیش از هرچیز اثبات حقانیت فردی توسط مردم بود: کسی جرأت می‌کند پای حادثه‌ای شخصی بایستد و به عوض آن‌که فراموش‌اش کرده، نگاه دیگران را به شهادت بطلبد. حرکت یاقوت، به جای غصه خوردنی پنهان، ترجمه‌ی فریاد زدنِ دو کلمه، به کمک قانونی ساده، به زبان بصری و سکوت است: «آی مردم!» که یعنی، اگر چشمان تو مرا نمی‌بیند چشمان دیگران هست. اجراگران این اجرا از این «امکان» به شعف می‌آیند؛ از این‌که می‌شود به لطف یاقوت، برای یک‌ساعت هم شده زندگی فردی و عمومی را به یکدیگر پیوند زد:  مجسمه‌ای موقت برای چیزی که یادمان‌اش در سطح شهر امکان حضور ندارد.

Posted by Foaad on 01/14 at 09:49 AM
(0) CommentsPermalink
Thursday, January 12, 2012

هیجان‌زده مثلِ ماسک

گفتگوی تاک با باوند بهپور درباره‌ی هنرِ اجرا، اجرای هنر و باوند بهپور

فواد خاک‌نژاد - تاک
گفت‌و‌گو با باوند بهپور بیش از هر معیار گفتگویی، برای من آموزنده بود. در گفتگو با او به دنبال چالش نبودم. دنبال جواب هم نبوده‌ام. بیشتر به دنبال راه‌هایی برای بیرون‌کشیدن ایده‌های او درباره‌ی اجرا بوده‌ام. او را به شکلی متخصص هنرهای اجرایی می‌دانم. بیش از آن او نظریه‌‌پرداز فضای اجراست. متریال کار را به خوبی می‌شناسد و در ارائه‌ی اثر بی‌تعارف است. نمونه‌هایش را می‌توانید در پروژه‌هایی چون “حراج هنری”، “از آفرینندگان خوشی‌های کوچک تشکر می‌کنم” و “کاتارتیست‌ها” ببینید.  این اولین بخش از گفتگوی تاک با باوند بهپور است. اگر باوند بهپور را نمی‌شناسید یا می‌خواهید بیشتر از او بدانید این جا را پیگیر باشید

فواد خاک‌نژاد: باوند؛ احساسی در من وجود دارد که باعث می‌شود هم کارهایت را دوست داشته باشم و هم از تو متنفر باشم. این همه ایده را از کجا می‌آوری؟

باوند بهپور: متنفر چرا ؟

فواد خاک‌نژاد: صادقانه به دنبال همین جواب می‌گردم. می‌توانم ادعا کنم؛ بیش از سی‌ پروژه‌ی در حال اجرا داری. احساس می‌کنم زمانت خیلی بیشتر از زمان من است.

بهپور: خب، این خیلی هم حُسن نیست. گاهی از خودم می‌پرسم، واقعاً هنرمندم؟ هنر بعد از قرنِ نوزدهم، تعریف‌اش شد “خلاقیت”. اگر تاریخ هنر جهان را بررسی کنی، می‌بینی در بخش بزرگ‌تر تاریخ هنر، خلاقیت مهم‌ترین رکن نبوده. من چند سالی است نقاشی را رها کرده‌ام. از هنرهای تجسمی و معماری رسیدم به هنر معاصر‬‬‬ ولی باز شبیه آن‌هایی نیستم که مصداق استادکارند و انبوه کار می‌کنند تا کار کردن، خودش راه‌وروش کارکردن به آن‌ها بیاموزد و هنرشان را عوض کند. به طور نظری فکر می‌کنم این استادکاری جانمایه هنر است اما در عمل همیشه آن‌چیزی که در نظر دوست داری گیرت نمی‌آید. من وقتی هیجان‌زده باشم (یعنی غالب اوقات) پشتکارم خوب است اما از آن آدم‌هایی هستم که ایده‌شان بیشتر از اجرایشان است. به نظرم این یک‌جور ذهن است؛ ذهنی که همه‌اش فکر می‌کند و یک لحظه هم ول‌کن نیست. مدام به این فکر می‌کنم که چیزها می‌توانند جور دیگری باشند؛ چیزهایی که لزوماً هم هنری نیستند.

خاک‌نژاد: سوالم همین‌جاست. تو چند پروژه‌ی در حالِ اجرا در فیس‌بوک داری که اگر بتوانم صادقانه با آن برخورد کنم، با خنده‌ای رندانه، آن‌ها را خیلی نزدیک به پروژه‌های هنری می‌بینم. احساس می‌کنم تو متریال را تغییر می‌دهی. اتفاقی که هم معیارِ موفقیت توست و هم می‌تواند پاشنه‌ی آشیلت باشد
بهپور: خب من علاقه‌ام به هنر معاصر به معنای خاص کلمه است. یعنی هنری که به متریال‌اش تعریف نمی‌شود. سعی می‌کند قالب‌های تازه پیدا کند.‬‬‬ که باز این هم همیشه حُسن نیست.‬‬‬ اتفاقاً هنرهای کلاسیک از این نظر قوی‌ترند که فرصت دارند قوام بیابند و با مخاطبان‌شان یک دامنه لغت مشترک پیدا کنند. هنر معاصر روی آب راه می‌رود. اقیانوس هم که زیر پایش باشد می‌شود گفت در سطح است. این علاقه‌ی ویژه‌ای هم که به خلاقیت دارم می‌تواند به کلاس‌های موفقیت و امثالهم تنه بزند. به‌خصوص که من خیلی از پروژه‌ها و اجراهایم را با شاگردانم انجام داده‌ام و بی‌شباهت به کلاس‌های موفقیت هم نبوده! در واقع خیلی از آن‌ها خلاقیت در تدریس بوده.‬‬‬ پرفورمنس تک‌نفره نداشته‌ام. احتمالاً خصلتی شیرازی است که می‌خواهم «دور هم باشیم». کارهای تک‌نفره‌ام را از یک‌جایی گروهی می‌کنم.

خاک‌نژاد: اما استقبال از پروژه‌هایت بسیار زیاد بوده. کسانی درگیر پروژه‌های تو شده‌اند که هنرمند به معنای رایج گالری‌رو‌اَش نیستند. هنرمندانی که تو برایشان فضا ایجاد کرده‌ای انگار هیچ‌وقت تصور هنر کردن را هم نداشته‌اند.

بهپور: راستش گویا از حرفه‌ای بودن هراس دارم. از کار کردن با حرفه‌ای‌ها هم همین‌طور. صورت شیک‌اش این می‌شود که بگوییم خوش‌ام می‌آید ایده‌هایم دموکراتیک باشند! واقعیت‌اش شاید این باشد که چیزی در آماتور بودن هست، نوعی صداقت، که برایم جذاب است. برای مثال گروه “/آ:ت/(بریتا.)” که به کاتارتیست‌ها می‌شناسندمان همین‌طور است. هرچه قدر هم حرفه‌ای و عمیق کار کنیم، ساختار این گروه و مصالح‌اش طوری طراحی شده که قیافه‌ی پروژه‌ی نهایی «بامزه» و «شیطنت‌آمیز» از آب درمی‌آید نه جدی و فلسفی.

خاک‌نژاد: و خب جاودانه‌شدن این هنرمندان تقریبا بیشتر شبیه شهید شرم و شاش کوندراست تا نقاشی که همه می‌شناسندش. مثلا مثل پیکاسو.

بهپور: راستش هنرمندان «بزرگ» همه از این کارها زیاد کرده‌اند منتها تاریخ هنر به روی خودش نمی‌آورد. مثلاً کمتر کسی می‌داند که همین پیکاسو برای تئاتر طراحی لباس کرده است (طبیعتاً به صورتی کوبیستی) که اتفاقاً حسین حسینی بخشی از ایده‌ی اجرای مشهدمان را از همان اجرا گرفت. رزلی گلدبرگ خیلی خوب در کتاب خودش نشان داده که چه طور آوانگاردها هر وقت لازم داشته‌اند از آکادمی فاصله بگیرند و سراغ مردم بروند همیشه به هنر اجرا روی آورده‌اند و جواب گرفته‌اند و چه‌طور تاریخ هنر برعکس به «محصولات» و کالاهایشان توجه کرده و اجرایشان را از یاد برده است.

خاک‌نژاد: کمی گُنگم. این هم شاید تقصیر فضای ناشناخته‌ی هنری در ایران است. هنر به مثابه کالای کاربردی را می‌توان ارجح‌تر از هنر گالری‌پسند دانست یا بر عکس؟ تکلیف چیست؟ برای خیلی‌ها - خود ما - هنرمند خوانده‌شدن مهم‌تر از هنر کردن است. تو این دغدغه را دور ریختی؟ اصراری‌ نداری هنرمند شناخته شوی؟

بهپور: راستش من از معرض دید بودن لذت می‌برم. اما از حمل کردن «لقب» بدم می‌آید. وقتی دیگران همدیگر را استاد صدا می‌زنند (در بیست‌و‌پنج سالگی به من هم گفتند!) خنده‌ام می‌گیرد. (دوستی داشتیم که در دوران دانشجویی شهرداری بافت قدیم یکی از شهرهای جنوبی را به او پیشنهاد کردند! کلاً پیش‌کسوت‌های سی‌ساله زیاد داریم!) نسل ما اسم و رسم‌ها را باور نمی‌کند. من هم. نه این‌که بگویم خوش‌ام نمی‌آید؛ باورم نمی‌شود، معذب می‌شوم. از طرف دیگر خیلی خوب می‌دانم که لقب‌ها و هویت‌ها خیلی وقت‌ها مفید است. مثلاً برای این‌که بتوانی چیزی به کسی یاد بدهی باید تو را به عنوان استاد قبول داشته باشند. نمی‌شود مدام به دیگران یادآوری کنی که چیزی بارت نیست. (و گاهی این‌کار را می‌کنم.) در هنر هم همین‌طور است. مخاطب باید باور کند که با هنر روبروست و اثر باید متقاعدش کند که ارزش دارد برای اثر وقت بگذارد و توجه‌اش را خرج‌اش کند و ذهن‌اش را به رویش بگشاید. برای این‌که این اتفاق بیفتد به شهرت و نفوذ و این‌ها احتیاج هست. شخصاً شیوه‌ی دادائیست‌ها را می‌پسندم. این طور نبود که خودشان را جلو نیندازند یا دیده نشوند. برعکس، پیش چشم بودند و منتها با شهرت‌شان بازی می‌کردند، خودشان را دست می‌انداختند. مانیفست می‌نوشتند هرچند مانیفست‌نویسی‌شان نقض غرض بود و خودشان هم به آن معترف بودند. مشابهت‌های تاریخی‌مان با آن‌ها زیاد است.

خاک‌نژاد: یعنی تو داری در هنر کاربردی همان‌طور پیش می‌روی که ژیژک در فلسفه‌ی مدرن پیش گرفته؟ ؟ یعنی معتقدی که برای این که باورت کنند باید شوی خوبی هم داشته باشی. پس می‌رسیم باز به بحث دوست‌داشتنی شیوه‌ی ارائه دادن. برداشتم درست است؟

بهپور: من از ژیژک بدم می‌آید راستش. با نظریه‌ی اجرا راحت‌ترم با همان هم جواب‌ات را می‌دهم. قضیه این نیست که آدم بخواهد یا نخواهد شو بازی کند. قضیه این است که همیشه دارد شو بازی می‌کند. این طور نیست که بخواهی نقاب‌ات را برداری یا بگذاری یا نوع‌اش را انتخاب کنی. چیزی به اسم صورت وجود ندارد. همه‌اش نقاب است تا به آخر. منتها بعضی ماسک‌ها خیلی خوب و محکم به صورت می‌چسبد؛ درست مثل کارتون “ماسک” که خیلی دوستش دارم. به خاطر تفاوتی که بین دو شخصیت مختلف ماسک هست. و هردوتایش هم خودش است. ماسک همیشه هیجان‌زده‌ است. عین من!


خاک‌نژاد: و این ماسک خیلی خوب جواب داده. مشکل هنرمندان امروزی - که البته تقصیر فضایی‌ست که شخص قضاوت می‌شود نه اثر - عدم اعتبار است. “پنج” کیارستمی وقتی دیده می‌شود که کیارستمی آن را می‌سازد. پروژه‌های اخیر تو به واسطه‌ی اسمت مطرح شده‌اند - اگر کمی ناجوانمردانه ایده‌های نابش را در نظر نگیریم. - وقتی بهپور پروژه‌ی جدیدی آغاز می‌کند ما هم هیجان‌زده‌ایم و زبانمان مثل همان کاراکتر ماسک، دو متر از دهانمان بیرون می‌افتد. این‌جا اما یک مشکلی هست. اگر باوند بهپور از این پروژه‌ها حذف شود چه اتفاقی می‌افتد؟ مثلا همین حراج هنری که یک پروژه‌ی کاربردی‌ست. اگر اسم تو نبود به نظرت باز هم مردم با اعتماد کامل کارهایشان را به حراج می‌گذاشتند؟ مسئله فراموش شدن فعلیت اثر هنری‌ست.

بهپور: وقتی می‌گویی «اسم باوند بهپور» خنده‌ام می‌گیرد. فسیل شدن موقعی شروع می‌شود که شروع کنند آدم را به اسم و فامیل صدا کردن. دست‌ات درد نکند. مرحله‌ی حادش موقعی است که فقط فامیلی را بگویند: «بهپور می‌گوید...» (هنوز حال‌ام این‌قدر وخیم نشده.) بعد می‌شوی استاد فلانی و دیر بجنبی می‌بینی پیش‌کسوت شده‌ای رفته، که فحش ناموسی است! بگذریم. در جواب‌ات باز از نظریه‌ی اجرا شاهد می‌آورم که می‌گوید هنرمند همیشه بخشی از اثر هنری است. نه فقط در هنر معاصر، در هنرهای کلاسیک هم همین‌طور بوده. پیکاسو یک سری طراحی دارد که انگار قلم‌مو را فرو برده باشی در رنگ و یک هشت کشیده باشی و اسم‌شان هست: «پروانه». واقعاً اگر کس دیگری جز پیکاسو این پروانه‌ها را کشیده بود ارزشی می‌داشت؟ آیا الآن ارزشی ندارد و پیکاسو شارلاتان است؟ نمی‌شود گفت اگر ون‌گوگ ماجرای زندگی‌اش این قدر دراماتیک نبود هنرش این قدر مطرح نمی‌شد؟ آیا کسی هست که گوش باندپیچی شده‌اش را در تصویر ببیند و به این فکر نکند که با این گوش چه کرده؟ در نظریه‌ی اجرا قدری صادقانه‌تر برخورد می‌کنیم: همیشه حواس‌مان هست که وقتی صحبت از هنر است داریم از کی، کجا و درباره‌ی چه کسی حرف می‌زنیم. این‌ها درون اثر است نه بیرون آن. اثر هنری هیچ‌وقت در خلأ اتفاق نمی‌افتد. دیکته نیست که اسم صاحب‌اش را حذف کنی و قضاوت کنی. همیشه عقبه دارد. بخشی‌اش هم تاریخچه‌ی کسی است که آن را انجام داده.‬‬‬ وقتی یک فیلم از کارگردانی می‌بینی که دوست‌اش داری با یک صحنه‌ی ضعیف جا نمی‌زنی. به فیلم «ایمان» داری و می‌گویی: “نه! حتماً ایراد از من است. حتماً این اثر این‌قدر فوق‌العاده است که من نمی‌فهمم!” خب این بخشی از جادوی هنر است. جادو همیشه یک جایی‌اش نامفهوم است. ولی مطبوع است. نمی‌شود از شعبده‌باز انتظار داشت که دست‌اش رو باشد. خلاصه کنم: اگر هنرمند اسم‌اش را از جایی دیگر گیر آورده باشد (مثل وقتی که هدیه تهرانی نمایشگاه عکس می‌گذارد) آن‌وقت می‌شود گفت که این عکس‌ها دارند به این خاطر دیده می‌شوند که عکاس‌شان فلانی است. ولی اگر نمایشگاه کاوه گلستان باشد نمی‌توان گفت مردم این عکس‌ها را دوست دارند چون طرف کاوه گلستان است. ناز شست‌اش که کاوه‌ی گلستان است! ضمناً من فکر نمی‌کنم کسی با دیدن اسم من زبان‌اش دو متر بیرون بیفتد! شلوغ‌اش کردی.

خاک‌نژاد: این‌جا سوالی دارم که شاید کمی شخصی باشد اما صادقانه است. هنرمند دوست دارد اثرش را در یک پَکیج عرضه کند. نمایشگاه بگذارد، روی پرده‌ی سینما نشان دهد، کتابی چاپ کند یا... . بحث بر سر لذت ارائه است. پروژه‌های اخیر تو اما بیشتر از کارکرد ثابت و رفرنس‌گونه ، حالت جاری دارد. انگار همیشه یک “آی‌اِن‌جی” پشت پروژه‌هایت هست. کسی که راه تو و امثال تو را می‌رود آن لذت را از کجا می‌آورد؟ لذت ارائه‌ی اثر هنری به شیوه‌های مرسوم. مثلا یک فیلم‌ساز می‌گوید من فلان فیلم را ساخته‌ام و فلان جایزه‌ها را برده‌ام. اما تو چه می‌گویی؟ می‌گویی من جایی دارم که با دوستانم در جای جایِ جهان شبها جمع می‌شویم و روی شبکه‌های اجتماعی برای هم آواز می‌خوانیم؟

بهپور: در انگلیس یاد گرفتم که بعداً‌ همیشه می‌توانم کارم را به عنوان «محصول» ارائه کنم. به طور خلاصه راه برای «داکیومنت» کردن زیاد است.‬‬‬ اما وقتی مخاطبان‌ات حاضر و آماده‌اند برای چه باید کرم داکیومنت داشته باشی؟ فلان صفحه در فیس‌بوک الآن هشت‌هزار عضو دارد که خیلی‌هایشان تا صبح بیدار می‌مانند برای «تشکر کردن» مثلاً. خب این‌ها مگر مخاطب نیستند؟‬‬‬ باید حتماً مدارک‌اش را پرینت گرفت و در گالری گذاشت تا مخاطب‌اش مخاطب باشد؟‬‬‬

خاک‌نژاد: اما آن‌جا شاید تو به دیگر به عنوان هنرمند مطرح نشوی. بیشتر کسی‌ست که پراجکت اسپیس فراهم کرده. فضایی برای هنر کردن. همین من را هیجان‌زده می‌کند.

بهپور: یکی از چیزهایی که در مورد اجرا دوست دارم همین است که همیشه مربوط به «این‌جا» و «اکنون» است. داکیومنت کردن همیشه با خودش «خستگی تاریخ» دارد.

خاک‌نژاد: این جواب صادقانه است؟

بهپور: نه واقعاً. در واقع من همه‌ی کارهایم را داکیومنت کرده‌ام. که این هم به نوبه‌ی خودش دروغ است. مثلاً اجرایمان در موزه‌ی هنرهای معاصر که بهمن کیارستمی در فیلم خودش آورد و از شبکه‌ی ٱرته پخش شد واقعاً داکیومنت نشده بود و قرار هم نبود بشود. بعد هم که به من و هادی نصیری پیشنهاد کرد مصاحبه کنیم قبول نکردیم. آخرش پیرمردی را در پارک گیر آوردیم که متن ما را از طرف ما خواند و در واقع مصاحبه کردیم و نکردیم.‬‬‬ حیا می‌کردیم یک جورایی. ناز هم می‌کردیم البته. فکر می‌کردیم رسانه‌ای شدن خیلی پز دارد و خیانت به ایده است و این‌ها. منتها این دیگر صادقانه است که من از کسانی که به قصدِ “داکیومنت‌کردن” کار می‌‌کنند بدم می‌آید. این‌هایی که کوچکترین کاری که می‌کنند برایش پوستر می‌زنند. خیلی وقت‌ها از نان شب‌شان می‌زنند که خرج تبلیغات نمایشگاه را بدهند، بعد نه کسی کارشان را می‌بیند، نه چیزی می‌فروشند، نه هیچ فرقی به حال کسی می‌کند ولی خوش‌حال‌اند که یک خط به رزومه‌شان اضافه شده. یا مثلاً تندتند در نمایشگاه‌های گروهی شرکت می‌کنند که یک کاری کرده باشند. نقاشی‌هایشان برای دیوار هیچ اتاق یا مکانی کشیده نشده. برای این است که عکس‌اش جایی چاپ شود. خود نقاشی را انبار می‌کنند. وقتی کار مردمی یا تعاملی می‌کنند هشت هزار دوربین آن را فیلم می‌گیرد و از همان ثانیه‌ی اول دارند به فیلترهایی که بعداً در تدوین ویدئو استفاده خواهند کرد فکر می‌کنند. این را صادقانه می‌گویم که من واقعاً دلم می‌خواهد ماسک به صورت‌ام بچسبد و دلم می‌خواهد پروژه‌ام امکان شکست داشته باشد.‬‬‬‬‬‬‬‬‬ ایده‌ای را که می‌دانم کاملاً‌ شدنی است ول می‌کنم. «معمولی» فحش است. شاید به همین خاطر هم هست که چیزی را به سرانجام نمی‌رسانم.

خاک‌نژاد: پس میل به مسیر داری تا نتیجه. این یکی را من یکی یاد نگرفته‌ام. در واقع شاید بحث را کمی پیچیده کند. اما این مربوط به نوع زیستن‌ما می‌شود ‬‬‬. غذا می‌خوریم تا سیر شویم. مزه برایمان مهم است. اما نه آن‌قدر. سیری را برتر می‌دانیم. کسی که سیر است پیروز است . کسی که مزه‌مزه می‌کند انگار مضحک است.

بهپور: نه چرا مضحک باشد؟ در نمایشگاهی که در گالری آو داشتم همه‌ی آثار برای مزه‌مزه کردن بود. مردم خوردند و رفتند! نگاه کن. تا مدت‌ها خیلی برایم جالب بود این مرز بین هنر و زندگی و این‌که این دوتا چه قدر می‌توانند به هم نزدیک بشوند. برایم جالب بود که ببینم هنر چه تأثیری در زندگی واقعی می‌تواند بگذارد. بعد از یک جایی متوجه شدم که این دوتا همیشه مرزشان را باید حفظ کنند. اگر یکی بشوند اصلاً جالب نیست. دیگر چیزی از هنر باقی نمی‌ماند. هنر خاصیت الگووار دارد. هنر به مردم غذا نمی‌دهد می‌‌گذارد مزه مزه کنند‬‬‬ و بفهمند غذاها می‌توانند طور دیگری هم باشند.

خاک‌نژاد: خب. مسئله همین جاست. هنرِ تو آموزش می‌دهد. می‌گوید چیزهای کوچک قابل ستایشند و آموزش سپاس گفتن می‌دهی. این هنر را به زندگی نزدیک می‌کند. در واقع در صدد برداشتن آن ماسک بر می‌آید. با این تفاوت که شاید وقتی ماسک برداشته می‌شود، چهره‌ی فرد زیر ماسک به همانهیجان انگیزی ماسک سبز باشد. پس در هر حال این تلاش صورت می‌گیرد. هر چه هم قبول داشته باشیم مرزی باید بماند. اما این مرز کجاست؟ آن‌جا که هنر هم‌چنان هنر می‌ماند.

بهپور: جذابیت هنر به همین است که مرزش به مخاطب‌اش بستگی دارد. مثل اشیاء نیست که تعریف لغت‌نامه‌ای بسته دارند؛  مثل «بازی» است که به قول ویتگنشتاین تعریف‌اش باز است و هرکس یک جوری تعریف‌اش می‌کند ولی ضمناً همه می‌دانند دارند از چه حرف می‌زنند. چرت نمی‌گویند وقتی می‌گویند: «دارم بازی می‌کنم.» هر تعریفی یک جور مرز کشیدن است. هر گوینده‌ای مرز بین هنر و زندگی را یک جا می‌کشد.

خاک‌نژاد: پس هنرمند از کجا باید بداند که دارد این قاعده را می‌شکند؟ یا اصلا باید بداند؟

بهپور: در باب هر موردی همان‌جا مشخص می‌شود. قاعده‌ی کلی ندارد. توضیح ساده‌اش این طور می‌شود: در اجرا (برخلافِ تئاتر) مرزِ “صحنه” را خود اجرا تعیین می‌کند. وقتی صحبت از اجراست حتا «دایره‌ی گچی قفقازی» را هم روی زمین نمی‌کشی. اجرا خودش دایره‌ی گچی را رسم می‌کند: نمی‌شود گفت کجا “سن” است و کجا نیست. هنر معاصر اساساً روی همین مرز ظریف مستقر است و دغدغه‌ای جز این ندارد. در هنر معاصر دیگر از محصول نمی‌شود یاد کرد. خودت هم می‌گویی «پروژه‌های تو». پروژه جای محصول را گرفته. یک چیزی در این پروژه‌ها هست که تو به نظرت می‌آید خوب است آن‌ها را هنر بنامی نه مثلاً مهندسی اجتماعی.


خاک‌نژاد: بپرسم تو در پروژه‌هایت که مخاطب و تولیدکنندگانش هم مردم هستند باز کمی با اعمال نظر شخصی پیش می‌روی. من “حراج هنری” را یک پروژه‌ی هنری می‌دانم. این‌جا اما سلیقه‌ی شخصی‌ات به عنوان مثال “صنایع‌دستی” را کنار می‌گذارد. می‌خواستم کمی متهمت کنم به این که جریانیدر هنر کردن هدایت می‌کند. (منظور پروژه‌ای چون “حراج‌هنری‌”ست)  سوال این است؛ باید بکند؟

بهپور: بله، باید بکند. خیلی‌ها در مورد این قوانین سوال و گلایه می‌کنند. انتظار دارند وقتی چیزی دموکراتیک است اعمال نظر وجود نداشته باشد. خوب دموکراتیک رفتار کردن خودش نوعی اعمال قدرت است، فقط نوع‌اش فرق می‌کند. مثلاً اعمال قدرت اکثریت است که همیشه هم خوب نیست.‬‬‬ برای سیاست خوب است، برای هر‌چیزی که خوب نیست.‬‬‬ فرضاً دموکراتیک کردن هنر خیلی راحت می‌تواند به میان‌مایه شدن آن هم بینجامد‬‬‬. هنر خیلی وقت‌ها صحبت‌ ماکزیمم‌هاست نه میانگین‌ها!

خاک‌نژاد: مسئله همین ورود قواعد اجتماعی در هنر است. در هنری که اجتماع خلقش می‌کنند جای قواعد کجاست؟

بهپور: خوب باز هم مثال دموکراسی جواب می‌دهد.‬‬‬ دو جامعه‌ی دموکراتیک لزوماً قوانین‌شان شبیه به هم از کار درنمی‌آید. مردمی شدن معمولاً «محصول» را شبیه «وضعیت» می‌کند.‬‬‬ اما این ایده‌آل نیست. از بررسی وضعیت نمی‌شود به شکل محصول رسید.‬‬‬ یعنی وقتی یک چیزی را خوب شناختی تازه ممکن است تصمیم بگیری دقیقاً عکس آن رفتار کنی. این قاعده و تصمیم است که به پروژه شکل می‌دهد نه نظر جمع. تازه، مردم هم آن‌جا ننشسته‌اند که تو کشف‌شان کنی.‬‬‬ بروی بپرسی چه دل‌شان می‌خواهد همان را به آن‌ها بدهی. پاسخ‌هایشان کاملاً بستگی به سؤال‌های تو دارد.‬‬‬ هنر این است که چیزی درست کنی که دل‌شان بخواهد که دل‌شان بخواهد. اگر آرزوهایشان را می‌شناختند خودشان دنبال‌اش می‌رفتند معطل تو نمی‌ماندند. بعد هم مردم نمی‌آیند سر هر میزی هم بازی ‌کنند. بازی قاعده می‌خواهد و این قاعده را یک نفر باید بگذارد.‬ این را در انگلیسی راحت‌تر می‌شود توضیح داد. فرق game و play است. در game قوانین بازی از قبل مشخص است. در play قوانین بازی در لحظه خلق می‌شود. مثل بازی بچه‌ها.‬ پرفورمنس و اجرا بهplay نزدیکتر است. هنر معاصر هم به نسبت هنر کلاسیک به  play نزدیک‌تر است. من دوست دارم بازی کنم و دوست دارم با دیگران بازی کنم و دوست دارم قوانین نرم باشد. همیشه نوعی رابطه‌ی رفت و برگشتی بین مخاطب و هنرمند هست که در این پروژه‌ها خیلی راحت‌تر می‌شود دید. جذابیت‌ کارهایی که کرده‌ام (یا کرده‌ایم) همگی به این بوده که هرچند موضوعات‌شان محلی نبوده اما هیچ‌کدام‌شان جز در ایران و با ایرانی‌ها معنی نمی‌داده. هم می‌شود گفت پروژه‌های من هستند هم نمی‌شود گفت. پروژه‌ی بوسه‌ها را درنظر بگیر. یا کاتارتیست‌ها را.

خاک‌نژاد: پروژه‌های اخیرت، تا آن‌جا که من می‌دانم بیشتر در فضای وب اجرا می‌شود. اینترنت و شبکه‌های اجتماعی برایت به عنوان مدیای مستقل هنر معاصر محسوب می‌شود؟

بهپور: راستش قضیه این است که اینترنت (و تا حدودی هم پست) الآن تنها راه ارتباط من و مخاطب‌های ایرانی‌ام است.
کارهای گروه کاتارتیست‌ها همچنان در فضای واقعی اتفاق می‌افتد و من به صورت آنلاین در جلسات تصمیم‌گیری‌شان شرکت می‌کنم.

خاک‌نژاد: خب بگذار این‌طور مطرح کنم. قابلیت‌های  فضای مجازی را چطور می‌بینی؟

بهپور: گذشته از آن‌چه که همه گفته‌اند و شنیده‌ایم به نظرم فضای مجازی وقتی به ایران می‌رسد خیلی ویژه‌تر می‌شود. ماها زندگی‌مان کلاً شبیه به شبکه‌های مجازی است. از قدیم‌الایام بوده. فرهنگ‌مان فرهنگ پستوست. شهرسازی و معماری‌مان هم.‬‬‬ کلاً تاریخ به ما آموخته ملت زیرزمین باشیم. در حال حاضر به نظرم جذابیت‌اش به این واسطه هم دو چندان می‌شود که «ایران واقعی» را الآن فقط به صورت مجازی می‌توان درک کرد.

فواد خاک‌نژاد: در واقع زیست اجتماعی ایران را زیرزمینی می‌بینی که این‌جا فیس‌بوک همان زیرزمین است؟

بهپور: بله. به نظرم برخلاف جاهای دیگر دنیا، در ایران، در زندگی واقعی ماسک می‌زنیم ولی ایرانی‌های واقعی را در فضای مجازی می‌بینی. ‬‬‬
‬‬

 

Posted by Foaad on 01/12 at 07:16 PM
(1) CommentsPermalink
Page 1 of 1 pages